به نام خدا
سلام، سلامی با بوی باران
خستگی آسمان یا طلب زمین کدام باران را بر کویر می باراند؟
فرط تشنگی کویر یا کمی باران ، چرا کویر سیراب نمی شود؟
چرا بر خرمن یکی آتش می افتد و بر مزرعه ی دیگری باران می بارد؟
چرا کویر ساکت و دریا پرهیاهوست؟!
چرا در کویر آسمان به زمین نزدیکتر است و ستاره هایش پر نورترند و در شهر آسمان سیاه و ابریست؟!
شاید به این خاطر بر کویر بارانی نمی بارد که آسمان دوست ندارد حتی یک لحظه از دیدن کویر محروم شود ، حتی برای باران هم که شده!!
چرا قو همیشه سر به زیر است و کرکس فقط سر می جنباند؟
چرا قو بر روی آب می خرامد و کرکس بر بالای درختی خشک له له می زند؟
برکه می داند که میزبان عاشق بودن به از دریا بودن است و قو را در بر خود عاشقانه پذیراست و آن درخت خشک کهنسال پوسیده سوختن را بهتر از لانه ی خونخوار شدن پندارد.
چرا آدمیان قوها را می کشند و می گویند کرکسید و کرکس ها را غذا می دهند و آن ها را فرشته انگارند؟!
چرا برکه ها را پر می کنند به هوای این که اژدهایی در آن پنهان است و پوسیده درختان را آب می دهند به شوق میوه های رنگین؟
راستی چرا آدمیان این گونه پندارند؟...
چیست بر سر پرسودای عشق که خود را نمی نمایاند؟!
چرا هیچ کس در دل کویر خانه نمی سازد ، چرا همه ی خانه ها در کنار مرداب ها ساخته می شود؟
چرا جاده ها این همه سنگ دارند؟ این همه راهبان و گمرگ بهر چیست؟
چرا کسی سراغ شهر آشنای عشق را نمی گیرد و سلامی را پاسخ نمی دهد و زیر باران نمی رقصد؟
چرا کمتر بوی زلفی دلی را گمراه عالم می کند؟!
چرا به خونه ی همسایه سرک می کشیم در حالی که خبر از حال خود نداریم؟
چرا گنجشک را سنگ می زنیم حال آنکه گنجشک برای ما آواز می خواند؟
بیا با من به بزم آشنایی ، بیا به آسمان در بر ستاره ها ...